تبليغاتX
morenna
خوابی که از سرت پرید من بودم

احساس میکنم دیگه آدمهای زیادی اینجارو نمیخونن واین خوبه چون راحتتر میتونم بگم.
استرس و انژی منفی همین چیزیه که این روزا به شدت دارم تجربش میکنم.یه اتفاق بد میاد توو ذهنم و تا ته ته تهش میرم
بعد به خاطرش ناراحت میشم گاهی بهم برمیخوره گاهی از بعضیا بدم میاد گاهی از خودم بدم میاد گاهی میزنم زیر گریه و اشکام بالش و گردنم و خیس میکنه واینا فقط و فقط به خاطر اتفاقیه که توو ذهن منه و هنوز نیوفتاده!!!!

ساعت ناهار و شام که دیگه مرگ منه.حالم از هر چی غذاس بهم میخوره.بیشتر از 4 تا قاشق نمیتونم.یه چیزیم شده.

هر چی جمله مثبت و انرژی مثبت و کتاب بود خوندم ولی فایده نداره.هی به خودم میگم انسانها فقط از فکر اتفاق بدی که قراره بیوفته ناراحت میشن اگه اون اتفاق بیوفته اونقدرها هم ناراحت کننده نیست!

بعد میگم فک کن شده.خوب دیگه از دست تو که کاری بر نمیاد....تهش اینه دیگه.

چرا من از همه ی آدمای اطرافم بدم اومده؟؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:13  توسط morenna | 
امشب اولین بارون پاییزی سال ۸۸ در تابستان بارید....

بوی خاک بارون خورده میاد...پاییز بهترین فصل واسه...

..............................................................
زیر باران باید رفت
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید!

                     Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط morenna | 
پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد
و ميگفت:‌سقف قفست شكسته چرا پرواز نمي كني؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:42  توسط morenna | 

امسال بدترین سال زندگیم بود.از همون اولش خیلی سنگین بود.بدترین و شوک برانگیز ترین اتفاقایی که می تونست اتفاق بیفته افتاد.

هیچ وقت معنی اشکام خشک شده رو نمی نمیفهمیدم ولی حالا می دونم یعنی چی. تا حالا توو زندگیم اینقد گریه نکرده بودم که اشکام خشک بشن و فقط هق هق باشه...

باورم نمیشه رفته باشه...باورم نمیشه دیگه نیست.دیگه باهام شوخی نمیکنه.دیگه از توی جمع منو کنار نمی کشه و نمیپرسه چه خبر...قرار بود یه روز بیاد از دانشگاه دنبالم و بریم بگردیم...

دیگه قراری در کار نیست.دیگه نیست...باورم نمیشه ازش فقط چند تا عکس مونده و چند تا فیلمی که ناخود آگاه و بی هیچ انگیزه ای ازش گرفتم.کاش ...

دلم براش خیلی تنگ شده.کاش می ذاشتن برای آخرین بار ببینمش.کاش می دونست همیشه براش دعا می کردم.کاش...

من پارسال لج کردم و شب قدر هیچ دعایی نکردم و گفتم به این چیزا نیست اتفاقی که باید بیفته می افته به دعای من نیست.ولی الان خیلی پشیمونم...شاید اون قرآنی که روی سرم می گرفتم تا حالا ناجی من بوده...اگر نبوده پس چرا سالی که دعا نکردم باید بدترین سال زندگیم باشه.چرا؟

خدایا هرگز مباد.روزی بی یاد تو هرگز مباد.
...............................................................
روحت شاد.یادت همیشه در قلبم جاویدان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:49  توسط morenna | 
گر چه آب رفته برگردد به جوی

ماهی بیچاره اما مرده بود!

................................................

Suddenly, everything's upside down
It may take a while to orient myself again

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:33  توسط morenna | 
می خواستم با تو بمانم اما
نتوانستم

می توانستی با من بمانی اما
نخواستی

شاید اگر تو می خواستی من می توانستم

ولی افسوس

دروغ می گوید هر که می گوید خواستن توانستن است!

......................................................................................
یاد یه دیالوگ فیلم درباره الی افتادم

یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:3  توسط morenna | 
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده ام

نه پشیمانم ، نه خسته  ...

                       هنوز درخت های بی شماری می شناسم

که شاخسارشان ،                                   

ابدیت را تداعی می کنند !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:26  توسط morenna | 

خواب/

موزیک /  من دوست دارم و یه بی قرارم کسی که نمی تونه بی تو بمونه  ....آخه دل به تو دادم و چه خوبه حالم و ....

کار /

چک پول / 

کلاس زبان/   !? what the hell is it

بیرون/

 بارون/     واسه عشقت تشنم ...   تویی دلیل همه ی خوشیام هر جا بری من با تو میام

سایت دانشگاه /

گرافیک  /   

نرمشهای موزون /  باید این و به تو بگم عزیزم با تو هستم تا همیشه ....نمی خوام فکرشم بکنم تو نباشی آخه نمیشه

فال/

ورق/

تاروت/

فکر/

فکر/

بازم فکر//////

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:48  توسط morenna | 
دلم هواي
جرعه اي سکوت و تنهايي
از پياله ي دست هايت را کرده
ديگر از خدا هيچ نمي خواهم
حتي ترا  .....
و اين بزرگترين دروغ منست عزيزم! 

                                 parvane-65312
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:8  توسط morenna | 
توي شرکت مشغول به کار:
حاج آقاي رئيس وارد شدن و سلام و عليک.بعد با تعجب شما اينجا بودين؟من:بله از اول اينجا بودم.اون:آخه اينجا اتاق آقايون هست و ...شما دوس دارين برين اتاق خانوما؟من:بللللههه توي دلم.نههههههه.اصلا
پس دستورشو ميدم.به هر حال شما خانومي ديگه....
خانومي چادري و مثلا محجبه بدون آرايش با سيبيل و اينا توي شرکت هست که توي اتاق خانوماست.ايشون از همه فعالترن و با يکي از پسرا دوستن که البته همه مي دونن.
ايشون تا متوجه شدن من قراره برم توي اون اتاق جاشون و که نزديک ۷ ماه اون جا بودن عوض کردن و دقيقا اومدن جايي که من قراره برم.من فقط از سرعت عمل ايشون و اين کار زشتشون تعجب کردم.
و از بچه ها شنيدم آقاي "ش" صبح با ديدن اين صحنه بهشون گفته اين کارارو نکنييييين.
احتمالا از اومدن من توي اون اتاق هم چندان راضي نيست چون نمي تونن مثل قبل با آقاي ...دوستشون راحت صحبت كنن و ....چيزاي ديگه كه خيليا ديدن و شنيدن()
 

اگه دوست نداشتم برم توي اتاق خانوما و بمونم توي اتاقي که۳ تا آقا توش بودن شايد يه دليلش اين باشه كه دخترا يه كارايي مي كنن كه شرط مي بندم اگه پسر بود عمرا  كرد
علت اينكه حاج آقا مي خواد ما جدا باشيم چيه؟اينكه يه وقت با آقايون ارتباط برقرار نكنيم؟!
واسه مني كه بودن توي اتاق آقايون يعني رعايت حريم خصوصي اونا و خودم.يعني فقط كار.يعني توجه نكردن به بعضي كاراشون واسه جلب توجه حالا دارم كم كم شك مي كنم اون خانوم با اون چادر و قيافه خانومه و بايد جدا باشه  يا من؟!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:23  توسط morenna | 

بعضي وقتا يه چيزي توي زندگي آدم گم ميشه.بعضي وقتا يه شيء كه بگردي پيدا ميشه يا يه حرفه كه شايد فكر كني يادت بياد.اما بعضي وقتا نمي دوني كه يه چيزي و گم كردي.نه دنبالش مي گردي نه به فكر پيدا كردنشي.
اون چيز مي تونه نفوذ كلام يا تمركز بر هدف و تسلط بر ضمير نا خود آگاه باشه
كتابي كه همكارم بهم هديه داد تمام اينارو بهم يادآوري كرد.من تا نصف خوندمش و باورش كردم.و حتي بهش عمل كردم.و نتيجش چيزي جز تعجب همه و رسيدن به خواسته هام نبود! اولين تجربه ي عمليه اين قضيه مربوط به محل كارم شد.بعد از تقريبا يك سال رفتم و از رئيسمون وقت گرفتم و باهاش صحبت كردم و ازش خواستم در مورد حقوقم تجديد نظر كنه.قبل از خوندن اين كتاب چيزي كه انتظارش و داشتم كمي فكر به حرفام بود و حالا ببينيم چي مي شه.اما بعد از خوندن اين كتاب مطمئن بودم به نتيجه خوبي مي رسم و رسيدم.جمله ي ريسمون بعد از شنيدن حرفاي من اين بود:چقدر مي خوايد؟! پس از اون خبر كردن مدير و مدير مالي و تنظيم قرار داد جديد در همون لحظه باعث تعجب همه شد!
اگه دنبال يه كتاب خوبيد اين و توصيه مي كنم.حكايت دولت و فرزانگي ميليونر يك شبه.(مارك فيشر)
..............................................................
حاشيه1:اولين سوال اقاي حاج آقا رئيس.-ازدواج كرديد؟من به دروغ:بله.در شرفشم!-مباركه(وقتي اونقد بي كاره كه واسه منشي خواستگار پيدا مي كنه....)
..............................................................
حاشيه 2:شما كارتون از چه ساعتيه:-از 8 صبح تا ۵ (من تا حالا 8 صبح و به چشم نديدم.من خيلي خيلي زود برم ۹ )
..............................................................
حاشيه 3:مسئول حسابداري-خبرا رسيده ميشه برين واسه منم صحبت كنين؟
..............................................................
اين روزها تنهايي ميرم غذا مي خورم.تنهايي توي حياط محل كارم قدم مي زنم.تنهايي و جدا از بقيه كار مي كنم تنهايي چه ايرادي داره جز اينكه تنهايي؟
.............................................................
گفت يافت مي نشود گشته ايم ما.گفتم آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:12  توسط morenna | 
سحر جون ازم دعوت کرده تو یه بازی شرکت کنم به اسم اگه نامرئی بودین چه کار می کردین

اگه نا مرئي بشم اول از همه يه چمدون يه زير انداز بر ميدارم و مثل جهانگرد توي كارتوم ممل شروع
مي كنم به ايران گردي و بدشم جهان گردي.چون در حال حاظر چنين اجازه اي ندارم...
چرا؟خوب معلومه چون پسر نيستم! انگار يه ارتباطاطي بين پسر بودن و نامرئي بودن وجود داره!
اول ميرفتم جنوب.بعد شمال.بعدم همدان.شب خيابون بو علي.بعد توي تموم رستورانايي كه توش
غذا خورديم.درست همون جاهايي مي شينم كه قبلا توش نشسته بوديم.درست همون جايي كه
من و سحر و هدي آرزو كرديم هيچ وقت تنها نباشيم و بعد از اون ديگه هيچ وقت هيچ وقت تنها اونجا نرفتيم .
بعد يه آرزوي(emerjency )مي كنم و ميرم توي خوابگاه و صبح يه روز زمستوني پنجره رو باز
مي كنم و با ديدن برف جيغ مي زنم.فقط حيف كه ديگه سحر2 اونجا نيست كه از خواب بپره و
فقط نگام كنه و به روم نياره.!!!
يه كاراي ديگه ايم دارم ولي نمي تونم بگم....حيف
راستي حتما كنسرت ابي و كامران هومنم مي رفتم.به قول سحر ديگه احتياج به ويزا و پولم نبود.
يه شبم ميرفتم كوهسار.از اونجا تهران و ديدن تو شب خيلي فاز ميده.
خيابون گردي توو شبم خيلي دوس دارم.دوچرخه سواري كه حتما.كلا شب يه چيز ديگست واسم
آخرشم مي رفتم پيش كسايي كه دوسشون دارم و ازشون دورم...

                                         نامرئي  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:9  توسط morenna | 

چطور مي شه دلتنگ نبود,وقتي حتي فكرم جز پيش تو جايي و واسه رفتن نداره!
چطور مي شه تو رو ناديده گرفت,وقتي حتي روزها خواب تو را مي بينم!
چطور مي شه از تو گذشت,وقتي گذشته ي من از گذشتن از همه ي آدماي ديگه پر شده!
من غريبه ي ديروز و آشناي امروزم
چطور مي شه فراموش شده ي فردا نباشم؟!

                                     

                                    دلتنگي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:57  توسط morenna | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
سیندرلا
می اندیشم شاید خواب بوده ام
نا کجا آباد
محمد ترفند
بوف-رپ(داداشیم)
زیباترین تنهایی
دل گران
آدمک باران
رز سفید
فرهنگ نام و نام گزینی
عشق یه طرفه
آقا کلاغه و خانوم فنچه
سارا دختر آسمانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Online User :