
|
احساس میکنم دیگه آدمهای زیادی اینجارو نمیخونن واین خوبه چون راحتتر میتونم بگم. ساعت ناهار و شام که دیگه مرگ منه.حالم از هر چی غذاس بهم میخوره.بیشتر از 4 تا قاشق نمیتونم.یه چیزیم شده. هر چی جمله مثبت و انرژی مثبت و کتاب بود خوندم ولی فایده نداره.هی به خودم میگم انسانها فقط از فکر اتفاق بدی که قراره بیوفته ناراحت میشن اگه اون اتفاق بیوفته اونقدرها هم ناراحت کننده نیست! بعد میگم فک کن شده.خوب دیگه از دست تو که کاری بر نمیاد....تهش اینه دیگه. چرا من از همه ی آدمای اطرافم بدم اومده؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:13 توسط morenna |
|
|
امشب اولین بارون پاییزی سال ۸۸ در تابستان بارید....
بوی خاک بارون خورده میاد...پاییز بهترین فصل واسه... .............................................................. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:2 توسط morenna |
|
|
پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود و به ماهي نگاه مي كرد
و ميگفت:سقف قفست شكسته چرا پرواز نمي كني؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:42 توسط morenna |
|
|
امسال بدترین سال زندگیم بود.از همون اولش خیلی سنگین بود.بدترین و شوک برانگیز ترین اتفاقایی که می تونست اتفاق بیفته افتاد. هیچ وقت معنی اشکام خشک شده رو نمی نمیفهمیدم ولی حالا می دونم یعنی چی. تا حالا توو زندگیم اینقد گریه نکرده بودم که اشکام خشک بشن و فقط هق هق باشه... باورم نمیشه رفته باشه...باورم نمیشه دیگه نیست.دیگه باهام شوخی نمیکنه.دیگه از توی جمع منو کنار نمی کشه و نمیپرسه چه خبر...قرار بود یه روز بیاد از دانشگاه دنبالم و بریم بگردیم... دیگه قراری در کار نیست.دیگه نیست...باورم نمیشه ازش فقط چند تا عکس مونده و چند تا فیلمی که ناخود آگاه و بی هیچ انگیزه ای ازش گرفتم.کاش ... دلم براش خیلی تنگ شده.کاش می ذاشتن برای آخرین بار ببینمش.کاش می دونست همیشه براش دعا می کردم.کاش... من پارسال لج کردم و شب قدر هیچ دعایی نکردم و گفتم به این چیزا نیست اتفاقی که باید بیفته می افته به دعای من نیست.ولی الان خیلی پشیمونم...شاید اون قرآنی که روی سرم می گرفتم تا حالا ناجی من بوده...اگر نبوده پس چرا سالی که دعا نکردم باید بدترین سال زندگیم باشه.چرا؟ خدایا هرگز مباد.روزی بی یاد تو هرگز مباد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:49 توسط morenna |
|
|
گر چه آب رفته برگردد به جوی
ماهی بیچاره اما مرده بود! ................................................ Suddenly, everything's upside down |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:33 توسط morenna |
|
|
می خواستم با تو بمانم اما
نتوانستم می توانستی با من بمانی اما شاید اگر تو می خواستی من می توانستم ولی افسوس دروغ می گوید هر که می گوید خواستن توانستن است! ...................................................................................... یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:3 توسط morenna |
|
|
یک عمر از این شاخه به آن شاخه پریده ام
نه پشیمانم ، نه خسته ... هنوز درخت های بی شماری می شناسم که شاخسارشان ، ابدیت را تداعی می کنند ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:26 توسط morenna |
|
|
خواب/ موزیک / من دوست دارم و یه بی قرارم کسی که نمی تونه بی تو بمونه ....آخه دل به تو دادم و چه خوبه حالم و .... کار / چک پول / کلاس زبان/ !? what the hell is it بیرون/ بارون/ واسه عشقت تشنم ... تویی دلیل همه ی خوشیام هر جا بری من با تو میام سایت دانشگاه / گرافیک / نرمشهای موزون / باید این و به تو بگم عزیزم با تو هستم تا همیشه ....نمی خوام فکرشم بکنم تو نباشی آخه نمیشه فال/ ورق/ تاروت/ فکر/ فکر/ بازم فکر////// |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 15:48 توسط morenna |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:8 توسط morenna |
|
|
توي شرکت مشغول به کار:
حاج آقاي رئيس وارد شدن و سلام و عليک.بعد با تعجب شما اينجا بودين؟من:بله از اول اينجا بودم.اون:آخه اينجا اتاق آقايون هست و ...شما دوس دارين برين اتاق خانوما؟من:بللللههه پس دستورشو ميدم.به هر حال شما خانومي ديگه.... خانومي چادري و مثلا محجبه بدون آرايش با سيبيل و اينا توي شرکت هست که توي اتاق خانوماست.ايشون از همه فعالترن و با يکي از پسرا دوستن که البته همه مي دونن. ايشون تا متوجه شدن من قراره برم توي اون اتاق جاشون و که نزديک ۷ ماه اون جا بودن عوض کردن و دقيقا اومدن جايي که من قراره برم.من فقط از سرعت عمل ايشون و اين کار زشتشون تعجب کردم. و از بچه ها شنيدم آقاي "ش" صبح با ديدن اين صحنه بهشون گفته اين کارارو نکنييييين. احتمالا از اومدن من توي اون اتاق هم چندان راضي نيست چون نمي تونن مثل قبل با آقاي ...دوستشون راحت صحبت كنن و ....چيزاي ديگه كه خيليا ديدن و شنيدن( اگه دوست نداشتم برم توي اتاق خانوما و بمونم توي اتاقي که۳ تا آقا توش بودن شايد يه دليلش اين باشه كه دخترا يه كارايي مي كنن كه شرط مي بندم اگه پسر بود عمرا كرد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:23 توسط morenna |
|
|
بعضي وقتا يه چيزي توي زندگي آدم گم ميشه.بعضي وقتا يه شيء كه بگردي پيدا ميشه يا يه حرفه كه شايد فكر كني يادت بياد.اما بعضي وقتا نمي دوني كه يه چيزي و گم كردي.نه دنبالش مي گردي نه به فكر پيدا كردنشي. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 11:12 توسط morenna |
|
|
سحر جون ازم دعوت کرده تو یه بازی شرکت کنم به اسم اگه نامرئی بودین چه کار می کردین
اگه نا مرئي بشم اول از همه يه چمدون يه زير انداز بر ميدارم و مثل جهانگرد توي كارتوم ممل شروع |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 14:9 توسط morenna |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 12:57 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
