تبليغاتX
morenna
خوابی که از سرت پرید من بودم

شنیدی می گن چوب خدا صدا نداره؟!!!

یه وقتایی ما یه کارایی می کنیم که دیگران ناراحت می شن بعضی وقتا هم ناخواستس.بعضی وقتا حتی زحمت جبرانشم به خودمون نمی دیم.خودمونو می زنیم به بیخیالی.میدونی فقط کافیه خودمونو جای دیگران بذاریم تا بفهمیم باهاشون چه کار کردیم.چقدر به اون بها دادیم بی ریا بودیم کمکش کردیم. اصلا ازش دلجویی کردیم تا کینه ای تو دلش نمونه؟!ا میدونی اگه کینه ای از کسی تو دلمون بمونه چی میشه؟!اگه هیچ کس به فکر قلب شکسته ی اون آدم نیفته اون موقعست که خدا فقط خدا به کمک اون آدم میاد.همه چیزو جبران می کنه.تلافی نمی کنه ولی به ما می فهمونه که باید گاهی به دیگران هم به اندازه ی خودمون یا حداقل یه ذره کمتر بها بدیم.

                                                                                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 21:24  توسط morenna | 
فرشته ی مهربانم بازم به کمکت نیاز دارم.مدتهاست تنهایی من بین تو و اون قسمت شده. وقتی هستید احساس تنهایی نمی کنم ولی هر چی بیشتر بهش فکر می کنم تنهاتر میشم! مدتهاست بدون شما جایی نمیرم شمارو مخفیانه به همه جا میبرم مثل یه نامه ی عاشقانه پنهان از همه.تو آرامشی برای من و اون اشاره ی محویست به سادگی یک دوست داشتن. که من فکر می کردم همه چیزه.توو درسای ریاضیمون همیشه از شرط لازم و کافی میگفتن. عشق شرط لازمه ولی کافی نیست! اه کاش ریاضی شعر بشه.کاش کتاب ساز بشه.بگذریم اینا همش بهانست درد من از توست! هر چند که می دونم درمان هم از توست.گله نمی کنم چون می دونم دیر یا زود به کمکم می آی.ولی افسوس که این نیز بگذرد!!!

آری آغاز دوست داشتن است   گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم   که همین دوست داشتن زیباست!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 16:59  توسط morenna | 

می ترسم!

باز می ترسم اما اینبار نه از آدمای اطرافم.

نه از درس و امتحان.

از صداقتی که میان کلامم هست می ترسم!

از فردای این لحظه می ترسم که با تو و در کنار تو می گذره.

از سکوت فردا,که امروز پر از سخن به سرعت باد گذشت.

ترسم از هجوم دلواپسیهاست از چشمهای پرسشگریست که

فردا در آیینه می بینم! که می دانم بی پاسخ می مانند.

یه آغوش بی دغدغه می خواستم اما...

ترسم از بی رحمی شب نیست ترسم از دلتنگی فرداست!

امروز روز اول دی ماه است و من راز فصلها را می دانم من حرف لحظه ها را می فهمم. ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود؟! و این من زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد.در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین. و یاس ساده و غمناک آسمان 

و ناتوانی این دستهای سیمانی !!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:31  توسط morenna | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!

نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
سیندرلا
می اندیشم شاید خواب بوده ام
نا کجا آباد
محمد ترفند
بوف-رپ(داداشیم)
زیباترین تنهایی
دل گران
آدمک باران
رز سفید
فرهنگ نام و نام گزینی
عشق یه طرفه
آقا کلاغه و خانوم فنچه
سارا دختر آسمانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

Online User :