
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 1:16 توسط morenna |
|
|
تا دوست داریم... تا دوست دارمت...تا اشک ما به گونه ی هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوست دار ... کی مرگ می تواند نام مرا بروبد از یاد روزگار بسیار گل از کف من برده است باد... اما من غمین گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم...می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود ...زین خواب چشم هیچ کس را گریز نیست اما در این باغ همواره عطر باور من پر است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 0:15 توسط morenna |
|
|
خدارو شکر که این وبلاگو دارم چون به این نتیجه رسیدم که هیچ گوشی شنوا نیست یا اگه هست حتی قبل از اینکه حرفات تموم بشه فراموشش می کنه!
امشب چشم همه رو خواب کردم و اومدم اینجا تا...آسمونت امشب ابریه.بعد از ظهر همش بارونی بود ولی من هوای ابری دوست دارم... خدایا نمی دونم درست می گم یا نه ولی فکر می کنم نمی تونی هیچ وقت خودتو جای ما بذاری تا ببینی اگه جای ما بودی شاید توهم همون کاری و می کردی که ما الان داریم می کنیم.شاید منم جای تو بودم...خداییشم انصاف نیست تو همه چیز و در مورد من می دونی حتی اینکه بعد این نوشته ها می خوام چه کار کنم...ولی من هیچی از تو نمی دونم جز اینکه هستی...بزرگی...مهربونی و...ولی اینا کافی نیست.من روزی هزار بار باهات درد و دل می کنم ولی تو یک کلمه هم حرف نمی زنی... چرا اینقدر ساکتی ؟!خسته نشدی...تنهایی سخت نیست؟گاهی هوس سفر به سرت نمی زنه؟! چرا مارو آفریدی؟!چرا ما رو از بهشتت روندی؟به من چه که آدم وسوسه شد و سیب و خورد... مگه من خوردم؟!...به اینایی که من الان دارم می گم می گن کفر...نمیدونم...شاید! به نظر من همه چیز به دل آدما بر می گرده.اگه دلشون پاک باشه تو هم براشون خوب می خوای اگه نه...بازم گیج شدم و مشاور لازم!به همه چیز شک می کنم جز به احساس خودم... و می دونم اگه یه روز هر کی که می خواد باشه این احساس و به بازی بگیره هیچ وقت نمی بخشمش...دوست دارم همه چیز اون جوری که به نظر می رسه باشه.اون روزی که باید شک می کردم نکردم...ولی حالا چرا دارم شک می کنم...نمی دونم..! در دور دست خودم تنها نشسته ام...شبیه هیچ شده ام اوج خودم را گم کرده ام می ترسم از لحظه ی بعد و این پنجره که رو به احساسم گشوده شد...!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:48 توسط morenna |
|
|
همدان-سال۱۳۸۱ خوابگاه ریحانه(روبه روی خونه ی آرش اینا)طبقه ی دوم اتاق۱۰ ساعت:۲۳:۳۰
یادمه یه شب قشنگ پر ستاره بود.بعد از کلی از پنجره آویزون شدن و آتیش سوزوندن و ارتباط گرفتن با افراد زیر پنجره! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:10 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
