
|
دلم خیلی پره...کاش یکی از من بپرسه چته؟هر چند خودمم نمی دونم...نمی دونم چرا اینقدر توو تنهایی می شینم...نمی دونم ...من فقط یه چیز ازت می خوام خدایا.حتما می دونی که تمام آرزوهای بزرگ و کوچیکم و روی یه کاغذ نوشتم می خوام به هر کدوم که رسیدم خطش بزنم هنوز هیچ کدوم خط نخوردن... دلم می خواد یکی همش بپرسه چی دلت می خواد...هر چی تو بخوای...هر چی تو بگی...! دوست دارم زندگیمو یه جور دیگه بگذرونم هر جوری غیر ازاین جوری که الان داره می گذره... شایدم خیلی گناهکارم که....خدایا همه چیزو می فهمم ولی خیلی خسته ام...خیلی خسته منو ببخش..... دنیام سیاه و سفیده. خوابام سیاه و سفیده. دیگه از رنگ خبری نیست که نیست....از من که می گذری دلم میگیره....انگار منو نمی بینی که این گوشه کنار دیوار به آسمون خیره شدم...از من که می گذری رد پات روو قلبم می مونه. زخم ها کهنه شدن اما جای زخم ها هنوز درد می کند باور کن.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 22:53 توسط morenna |
|
|
گفتم :
من هم روزی بزرگ می شوم و عاشق می شوم گفت: تو هم روزی عاشق می شوی و بزرگ می شوی ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:22 توسط morenna |
|
|
شنیدم که پسره بعد چهار سال جا زد.دیگه مثل اولش نمی خواد.همش می گفت صبر کن....حالا میگه اگه دوس داری بیا و همکارم باش ولی فقط همکار نه چیز دیگه ای......! ........................................................................................................... . دیشب یهو یاد ریحانه افتادم.....مسیج دادم به زی زی جون و پرسیدم بالاخره چی شد: هیچی .این هفته با یکی دیگه نامزد میشه....پسره دیگه اونجوری نمی خواد عین خیالشم نیست....5سال کوچیکتر بود .....یاد اون روزی افتادم که با ریحانه حرف می زدم وقتی اینو بهش گفتم هیچ وقت لحن صداش یادم نمیره...همیشه توو گوشمه....الان چقدر عذاب وجدان گرفتم......... ........................................................................................... اون روز شنیدم پسره هم دیگه نسبت به دختره سرد شده ...دیگه براش عادی شده سر دو راهی مونده...دیگه نمی خواد....البته هنوزم با همن ...کنار هم. حتی گاهی توو یه خونه....اما دیگه نمی خواد!....وقتی دستشو توو دست یه دختر دیگه دیدم فهمیدم با چیزهایی که من فکر می کردم نمیشه دوست داشتن و جاودانه کرد.... دخترا فقط می تونن شاکی بشن اما گاهی توو اون شرایطم نمی تونن به جدایی فکر کنن... دیر یا زود همه چیز عادی میشه .... کاش می شد جدایی هارو نذاریم به پای تقدیر .... حالا می فهمم چرا می گن مهم نیست قشنگ باشی قشنگ اینه که مهم باشی .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 17:27 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
