
|
همیشه روزهای نزدیک تحویل سال یه حس عجیبی دارم.حتی اگه همه چیز خوب باشه دلم یه کم میگیره اما نمیدونم از چی! هوا یه جوری میشه انگار ابری میشه.نمی دونم.فکر می کنم به اون یه سالی که گذشت...دیشب رعنا یه جمله ای گفت که من و خیلی توو فکر برد.گفت ای کاش الان پارسال همین موقع بود و من اصلا نمیرفتم دیگه... داشتم فکر میکردم چه کاری و توی این یه سال کردم که دلم میخواست زمان برگرده و بگم ای کاش نمی کردم... دلم نمیخواد اون حس بار سنگینی که توو بعضی کارا بهم دست می ده و یهو زمین می ذارمش و نفس راحت میکشم بهم دست بده! گاهی فکر میکنم خیلی چیزا رو خیلی راحت بی خیال شدم.خیلی کارا میشد کرد خیلی حرفا خیلی خیلی...ولی نکردم خیلی کارا بوده که نباید انجام میدادم ولی انجام دادم خیلی خیلی...چرا آدم باید این قدر زمان از دست بده...کاش میتونستم دو سال بعد و ببینم. فقط دو سال برام کافیه...همه چیز به زمان برمیگرده.اصلا همه چیز از این زمان لعنتی سر چشمه گرفته...همه ی این سالها همه ی این محاسبات،مقایسات، مقدرات... میگن خدا آدما رو آزمایش می کنه.هر کسی و یه جور.من و یه جور،تو رو یه جور،اما چرا من و این جوری؟! خدایا تو که نتیجه اش رو خوب می دونی،دیگه منم فهمیدم ،منتظر چی هستی! می خوای اعتراف کنم؟خیلی سخته خیلی... خیلی سخته هر روز صبح که از خواب بلند میشی به جنبه های مختلف زندگیت فکر کنی و در هر لحظه تصمیم تازه ای بگیری! مهم نیست من تمام گره ها رو باز می کنم اما بعضی اش خیلی کوره خیلی... اما من که خودم و خوب می شناسم.خیلی خوب....خیلی... همین که بهش فکر میکنم یعنی... تو چقدر بهش فکر میکنی؟! چرا چیزی نمیگی! می ترسم از اینکه یه روز بهش خیلی فکر کنی...خیلی... " من در زندگی آموخته ام که زود ببینم. زندگی می گذرد، و هرگز یک لحظه دوبار به دست نمی آید. باید آناً خواست، یا آنکه هرگز نخواست. "خیلی سخته خیلی... اینم آخرین یادگاری از زمستون. کاش همه ی آدما قدر نعمتهایی که خدا بهشون می ده رو بدونن....کاش... "تو هم مثل من به خود می گویی امسال بیا و از گناه عاری باش سال پیش نیز این گونه گذشت امروز را بی دلیل بهاری باش" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:41 توسط morenna |
|
|
توی شرکتم.
سخت مشغول کار. دارم توی گوگل سرچ میکنم. طراحی ناخن... متین از منم جدی تر کار میکنه. در اتاق و بسته و داره فیلم میبینه!oh brother واقعا کار کردن سخت شده. این آقای آبدار چی هی میاد و می ره و آرامش و بهم میزنه. به من میگه مثل هایدی صحبت میکنم. پس فکر کنم باید برم شیر گاوارو بدوشم و از چشمه آب بیارم و گله رو ببرم چرا! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:55 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
