
|
امسال بدترین سال زندگیم بود.از همون اولش خیلی سنگین بود.بدترین و شوک برانگیز ترین اتفاقایی که می تونست اتفاق بیفته افتاد. هیچ وقت معنی اشکام خشک شده رو نمی نمیفهمیدم ولی حالا می دونم یعنی چی. تا حالا توو زندگیم اینقد گریه نکرده بودم که اشکام خشک بشن و فقط هق هق باشه... باورم نمیشه رفته باشه...باورم نمیشه دیگه نیست.دیگه باهام شوخی نمیکنه.دیگه از توی جمع منو کنار نمی کشه و نمیپرسه چه خبر...قرار بود یه روز بیاد از دانشگاه دنبالم و بریم بگردیم... دیگه قراری در کار نیست.دیگه نیست...باورم نمیشه ازش فقط چند تا عکس مونده و چند تا فیلمی که ناخود آگاه و بی هیچ انگیزه ای ازش گرفتم.کاش ... دلم براش خیلی تنگ شده.کاش می ذاشتن برای آخرین بار ببینمش.کاش می دونست همیشه براش دعا می کردم.کاش... من پارسال لج کردم و شب قدر هیچ دعایی نکردم و گفتم به این چیزا نیست اتفاقی که باید بیفته می افته به دعای من نیست.ولی الان خیلی پشیمونم...شاید اون قرآنی که روی سرم می گرفتم تا حالا ناجی من بوده...اگر نبوده پس چرا سالی که دعا نکردم باید بدترین سال زندگیم باشه.چرا؟ خدایا هرگز مباد.روزی بی یاد تو هرگز مباد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 22:49 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
