
|
احساس میکنم دیگه آدمهای زیادی اینجارو نمیخونن واین خوبه چون راحتتر میتونم بگم. ساعت ناهار و شام که دیگه مرگ منه.حالم از هر چی غذاس بهم میخوره.بیشتر از 4 تا قاشق نمیتونم.یه چیزیم شده. هر چی جمله مثبت و انرژی مثبت و کتاب بود خوندم ولی فایده نداره.هی به خودم میگم انسانها فقط از فکر اتفاق بدی که قراره بیوفته ناراحت میشن اگه اون اتفاق بیوفته اونقدرها هم ناراحت کننده نیست! بعد میگم فک کن شده.خوب دیگه از دست تو که کاری بر نمیاد....تهش اینه دیگه. چرا من از همه ی آدمای اطرافم بدم اومده؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:13 توسط morenna |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
یادداشتهای گاه به گاه.فقط همین!
|
| پیوندها |
|
سیندرلا می اندیشم شاید خواب بوده ام نا کجا آباد محمد ترفند بوف-رپ(داداشیم) زیباترین تنهایی دل گران آدمک باران رز سفید فرهنگ نام و نام گزینی عشق یه طرفه آقا کلاغه و خانوم فنچه سارا دختر آسمانی |
|
RSS
|
